ویرانه

مانده ام در ویرانه ای میان دو راه، اگر به راه دل بروم و بشکنم این غرور صد پاره را ، مهر به کنار با جور یار چه کنم ؟! و اگر راه غرور در پیش گیرم مرا میکشد این انتظار و میمیرم در این پندار نه چندان سرورآور مهر. باور دارم حرف را باید گفت اما مرا جرئتی چون تو نیست که بگویم که نترسم از شکستن اما این کابوس های هرروزه  مرا هر لحظه  قطره قطره آب میکند و نمی توانم مقابله کنم با آن که من حریفی خردم و غرور، این سالها سخت بزرگ و تنومند گشته است.

"برداشت ازاد از شعر شاملو"

غریبه

 

غریبه ام درشهری که تو نیستی ، بغض میکنم ، نعره میکشم خاموش و ضجه های مردار گونه ام گوشهایم را کر میکند و من نمیدانم چگونه میان چراغهای الوان شادی و سرور خانه تاریکم را روشن کنم و گم کرده ام دستان گرمت را میان سردی دستان مردگانی که سر از گور برآورده اند تا به یغما ببرند دل بی خود شده ام را...