دلهره

تمام دلهره هایم بودن با توست

به فریاد که برسی مرا خواهی یافت

مرا در میان صدای عابری تنها و بی کس

مرا در میان فروشندگان دوره گرد

مرا درمیان پسرکان فال فروش بی فردا

مرا درمیان آن تن عریان از زور سرما

خواهی یافت...!!!

راست می گفتی مرا از این درد و دریغ خلاصی نیست

راست می گفتی مرا بی تو یا رای رفتن نیست

گذشتن نیست

پایبند توام بی آنکه بخواهم

زنجیر های نامرئی احساست درد را تا اوج

استخوانم به ژرف ترن نقطه احساسم می کشاند

فردا که بیاید و مرا فراخوانند

به سوی بیگانه دیار غریب نا آشنا

 چگونه بگذرم از تو

و چگونه بر آشفتنم خواهی

 که من جز تکه سنگی تیپا خورده هیچ نبودم هیچ...