مرثیه ای در مرگ یک درخت
هزار درد و هزار افسوس
مرا هزار تسلیت
وتورا هزار درود
طبیعت به زاریت نشسته است
صدای زوزه سگی می آیئ
و آواز مرگ می خواند پرنده شب
چه استوار بودی و پر غرور
پیر سالخورده روزهای خوشی و ناخوشی
شاید تو هم طاقت غم دخترک تنهایی
که پناهگاهش تو بودی را نداشتی!
چه سخاوتمندانه ارزانی میداشتی تمام ثمره جانت را
و چه عطوفانه سایه سار روزها و شبهایم بودی
و چقدر حس زیبایی بود
حس امنیت در زیر سایه بزرگت
ای پیرمرد همیشه استوار
چگونه باور کنم شکستنت را
افتادنت را
مرگ تورا زیر ستاره باران زمستانی پاییزی!!!
در این روزگار پر تشویش دراین فریادهای بی دلیل به دنبال صدایی آشنا میگردم به دنبال صدای نسیم شمالی و یا چلچله ای که در سحر میخواند سرود وصل را...