باز باران با ترانه

میخورد بر اسباب خانه

یادم آرد آن روزها را که زیر سقف خانه

پشت شیشه به تصنیف زندگی بخش باران

به آواز قطراتش که بر کاسه ای که مادر بر زیر سقف میگذاشت گوش میکردم

کاسه ی مادر . که مبادا فرش زیر پایمان نم بگیرد

مادر باران فرش را شست!

مادر کاسه ها را بیاور. مادر کاسه ها!!!

صدایم در غرش رعد گم میشود. چشم میگردانم. مادر کجاست؟

آه. فراموشم شده بود!

مادر دیگر تحمل فلاکت بیشتر نداشت. یک روز چمدان بست و رفت!

کجا؟ نمیدانم. هیچ نگفت. فقط رفت!!

اما میدانم آن شب هم.  هوا بارانی بود.

هوای چشمان مادر!

و پدر؟!

با شانه ای آویزان . تکیه بر دیوار. سر بزیر.

چشمانش بر کف دستان

به چه مینگرد؟

نمی دانم!

شاید به عمر رفته. شاید به دوستان گذشته

شاید به مادر . شاید به من . شاید...

باران. تصنیف مرگ مینوازد. با هم آوازی رعد!!