راه

روزها می گذرد و من میان این تردید بنیان کن مانده ام و راه ناپیداست. تو بگو ، بگو که از کدامین راه میتوان به خانه دوست رسید، بگو که این راه بیراهه نیست که من می رسم به آنجا که دل آرام می گیرد و دستان پرتوانت دل رنجورم را به میهمانی گل و شبنم می برد. راه را گم کرده ام بیا و چراغ راهم باش و ستاره صبح ، تا گم نکنم ، تابیابم ، تا بمانیم باهم که نگویند این ره که تو میروی به ترکستان است، می دانم لایق چشمان تو بودن کار هرکس نیست و من نمی دانم چگونه به حریم دلت راه یابم که لایق باشم. چگونه تمنای نگاهم را نمی خوانی که از تو می خواهد  تنها چند لحظه بیشتر بمانی ، نه ، چند لحظه کم است او تورا برای همیشه ، برای تمام ثانیه های بودنش میخواهد، تو که نیستی هوا ابریست ، آسمان بخیل می شود بی تو، و من راه گم کرده !

سزای عشق چیست؟! خاموش ماندن؟ زمانیکه می دانی لحظه ای بیش به پایان نمانده است!!!!

سالهای بیخبری

سالهاست که در میان چشمانت بدنبال عشق میگردم و هرروز بیتاب تر از همیشه به خود میگویم که امروز روز موعود است . که میگویی راز دل تنها مانده ات را که تو هم چون من سرگشته این احساسی ، تا من و تو با هم ما شویم ، تا بمانیم و من از ترس شکستن چینی بندخورده غرورم دیگر نای گفتن ندارم پس تو بگو تا جان بگیرم تا فردا به تمام دخترکان شهرمان بگویم که تو با منی ، فقط با من تا مرا مجنون عشقی بی فردا ننامند ، زهر نگاهشان را طبیب هم نوشدارو نیست. چگونه هننوز از چشمانم نخوانده ای و از دستانم که پیشکش می کنند دل بیتابم را ، نه پس اش نزن هدیه را که باز نمی گردانند ، چون من باش که هدیه ات را هنوز که هنوز است با خود به همه جا میبرم ، تنهایی که به من هدیه دادی امروز مونس شبهای من است آنقدر که خدا هم جز آن را برایم نمی پسندد گویی جامه ایست که تنها بر تن من دوخته شده است.

و داغ آخرین هدیه ات هنوز قلبم را میسوزاند ان هنگام که مرا محرم خواندی تا معشوقم ننامی و من چه بیزارم از این محرمیت اجباری !!!!!