راه
روزها می گذرد و من میان این تردید بنیان کن مانده ام و راه ناپیداست. تو بگو ، بگو که از کدامین راه میتوان به خانه دوست رسید، بگو که این راه بیراهه نیست که من می رسم به آنجا که دل آرام می گیرد و دستان پرتوانت دل رنجورم را به میهمانی گل و شبنم می برد. راه را گم کرده ام بیا و چراغ راهم باش و ستاره صبح ، تا گم نکنم ، تابیابم ، تا بمانیم باهم که نگویند این ره که تو میروی به ترکستان است، می دانم لایق چشمان تو بودن کار هرکس نیست و من نمی دانم چگونه به حریم دلت راه یابم که لایق باشم. چگونه تمنای نگاهم را نمی خوانی که از تو می خواهد تنها چند لحظه بیشتر بمانی ، نه ، چند لحظه کم است او تورا برای همیشه ، برای تمام ثانیه های بودنش میخواهد، تو که نیستی هوا ابریست ، آسمان بخیل می شود بی تو، و من راه گم کرده !
سزای عشق چیست؟! خاموش ماندن؟ زمانیکه می دانی لحظه ای بیش به پایان نمانده است!!!!
در این روزگار پر تشویش دراین فریادهای بی دلیل به دنبال صدایی آشنا میگردم به دنبال صدای نسیم شمالی و یا چلچله ای که در سحر میخواند سرود وصل را...