روزها می گذرد و من میان این تردید بنیان کن مانده ام و راه ناپیداست. تو بگو ، بگو که از کدامین راه میتوان به خانه دوست رسید، بگو که این راه بیراهه نیست که من می رسم به آنجا که دل آرام می گیرد و دستان پرتوانت دل رنجورم را به میهمانی گل و شبنم می برد. راه را گم کرده ام بیا و چراغ راهم باش و ستاره صبح ، تا گم نکنم ، تابیابم ، تا بمانیم باهم که نگویند این ره که تو میروی به ترکستان است، می دانم لایق چشمان تو بودن کار هرکس نیست و من نمی دانم چگونه به حریم دلت راه یابم که لایق باشم. چگونه تمنای نگاهم را نمی خوانی که از تو می خواهد  تنها چند لحظه بیشتر بمانی ، نه ، چند لحظه کم است او تورا برای همیشه ، برای تمام ثانیه های بودنش میخواهد، تو که نیستی هوا ابریست ، آسمان بخیل می شود بی تو، و من راه گم کرده !

سزای عشق چیست؟! خاموش ماندن؟ زمانیکه می دانی لحظه ای بیش به پایان نمانده است!!!!