واژه
و ذهن خسته تنها مانده ام را
از این سکوت ویرانگر
آزاد می ساختند
کجایید ای واژه های سوزان دلتنگی
ای شمایی که فریاد را در درون من زنده می کنید
کجایید؟؟!!
ذره های سیال ذهن بی خود شده ام
در سرمای یخت این شهر سوزان
یخ بسته اند!!
میسوزم در آتش نگاههای غرق در گناه
می خشکم زیر باران نصیحت یاران
فریاد غرق در سکوت نگاهم را کسی نمی خواند!!
دستانم توان لمس قلم ندارد
گویی بارسنگینی از نگفته هایم را
به دنبال می کشد !!
محکومم به سکوتی با اعمال شاقه
مرحمتی
بخشش لازم نیست اعدامم کنید !!
در این روزگار پر تشویش دراین فریادهای بی دلیل به دنبال صدایی آشنا میگردم به دنبال صدای نسیم شمالی و یا چلچله ای که در سحر میخواند سرود وصل را...