سالهاست که در میان چشمانت بدنبال عشق میگردم و هرروز بیتاب تر از همیشه به خود میگویم که امروز روز موعود است . که میگویی راز دل تنها مانده ات را که تو هم چون من سرگشته این احساسی ، تا من و تو با هم ما شویم ، تا بمانیم و من از ترس شکستن چینی بندخورده غرورم دیگر نای گفتن ندارم پس تو بگو تا جان بگیرم تا فردا به تمام دخترکان شهرمان بگویم که تو با منی ، فقط با من تا مرا مجنون عشقی بی فردا ننامند ، زهر نگاهشان را طبیب هم نوشدارو نیست. چگونه هننوز از چشمانم نخوانده ای و از دستانم که پیشکش می کنند دل بیتابم را ، نه پس اش نزن هدیه را که باز نمی گردانند ، چون من باش که هدیه ات را هنوز که هنوز است با خود به همه جا میبرم ، تنهایی که به من هدیه دادی امروز مونس شبهای من است آنقدر که خدا هم جز آن را برایم نمی پسندد گویی جامه ایست که تنها بر تن من دوخته شده است.

و داغ آخرین هدیه ات هنوز قلبم را میسوزاند ان هنگام که مرا محرم خواندی تا معشوقم ننامی و من چه بیزارم از این محرمیت اجباری !!!!!