راست می گفتی مرا از این درد و دریغ خلاصی نیست

راست می گفتی مرا بی تو یا رای رفتن نیست

گذشتن نیست

پایبند توام بی آنکه بخواهم

زنجیر های نامرئی احساست درد را تا اوج

استخوانم به ژرف ترن نقطه احساسم می کشاند

فردا که بیاید و مرا فراخوانند

به سوی بیگانه دیار غریب نا آشنا

 چگونه بگذرم از تو

و چگونه بر آشفتنم خواهی

 که من جز تکه سنگی تیپا خورده هیچ نبودم هیچ...