راست می گفتی مرا از این درد و دریغ خلاصی نیست
راست می گفتی مرا بی تو یا رای رفتن نیست
گذشتن نیست
پایبند توام بی آنکه بخواهم
زنجیر های نامرئی احساست درد را تا اوج
استخوانم به ژرف ترن نقطه احساسم می کشاند
فردا که بیاید و مرا فراخوانند
به سوی بیگانه دیار غریب نا آشنا
چگونه بگذرم از تو
و چگونه بر آشفتنم خواهی
که من جز تکه سنگی تیپا خورده هیچ نبودم هیچ...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 11:29 توسط بیصدا
|
در این روزگار پر تشویش دراین فریادهای بی دلیل به دنبال صدایی آشنا میگردم به دنبال صدای نسیم شمالی و یا چلچله ای که در سحر میخواند سرود وصل را...