گورستان
دیشب به گورستان رفته بودم گورستان خاطرات گم شده یا شایدفراموش شده ٬نه نه فراموش نشده بود رهاشده بود٬ رهایشان کرده بودم تا گم شوند ٬ تا فراموش شوند.
نمیدانم چرا به انجا رفتم فقط میدانم کسی بمن گفت امروز گرفته است تلخ است تلخ......
وکاش نمیرفتم تا جان نگیرند تا به دورم حلقه نزنند تا نخندند بمن٬ بمن که بخیال خاطراتی بهتر چه راحت زنده بگورشان کردم و آن هنگام که تنها ماندم چه ساده بسویشان شتافتم
صدایشان زدم تنها یکبار و امد انکه شاید نباید٬ چه ترسناک بود هیبتش را میگویم ٬ ترس را در نگاهم خواند و قلبش را از سینه بیرون کشید تا نشان دهد که قلبش چون ان هیبت تلخ نیست ٬نیمی از من باور کرد و ارام شد اما نیم دیگرم را چه میکردم انکه چشمانم را روبه ان هیبت قهرالود نشانه میرفت...
گفت بگو از روزهایی که بدنبال خوشبختی رفتی از سالهایی که تنهایمان گذاشتی چه شد یافتی اش
ومن نگاه برزمین دوختم تا نبیند خواری ام را در این ایام از دست رفته نگاهم کرد و گفت چقدر شکسته شدی و چه تنهاست صدایت...
و شکستم بغضم را و شکست بغضش را و اسمان نیز شکست ...
وگفتم از تنها بودنم و گفت از تنها نبودنش...
وپرسیدم که شادی ٬خوشبختی٬ اسوده ای؟ و پاسخ داد: نه ٬نه٬نه
کوله بارش را باز کرد خاطراتمان انجا بود نیمه ای از همان هایی که همانجا خاکشان کرده بودم همانهایی که هنوز میخندیدند قهقهه میزدند شکستنم را...
اما او رهایشان نکرده بود که چون باره سنگینی بدوششان کشیده بود و حالا اورده بود تا جمع شوند با نیمه های من تا دوباره بگویند تا مبادا فراموشم شود روزگار رفته را ...
دید که شکستم ٬نمیدانم شاید دلش سوخت وشاید هنوز ... گفت برو این گورستان سرد است دلت یخ میزند و رفتم و نگفتم از اینکه دیروز دادمش به پسرک یخمک فروش تا بستنی هایش اب نشوند.
*******
در این روزگار پر تشویش دراین فریادهای بی دلیل به دنبال صدایی آشنا میگردم به دنبال صدای نسیم شمالی و یا چلچله ای که در سحر میخواند سرود وصل را...