سه روز از رفتنم به گورستان گذشته بود اما دلم هنوز بیتاب بود و بیقرار!

دوباره راه گورستان را پیش گرفتم نپرس چرا؟چون نمیدانم تنها  میدانم  همه چیز مرا به سویش هدایت میکرد حتی مرد ارابه ران برای رسیدن به گورستان از همه سبقت میگرفت .

نزدیک که شدم صدای قهقهه شان گوشم را پر کرد راه را کج کردم رو به سوی ارامگاه خاطرات فراموش شده دیگری خاطراتی که چه مظلومانه میان ورقه های دفتر خاطرات صامت ارمیده بود.

وه که چه تلاش بیحاصلی وقتی که زمین و زمان تصمیم دیگری گرفته است حتی پاهایم نیز فرمان نمیبردند از این شکست خورده ناکام.

بخود که امدم در میان گورستانی اشنا بودم.... وای که صدایشان دیوانه ام میکند.

برسر قبری نشسته ام تا که خلوت کنم با خاطره لحظه ای که برای داشتنش چه ساده لوحانه بفکر فریبش افتادم تا بماند فقط چند لحظه دیگر ...

هرکه از کنار گورستان گذشت دیوانه ام پنداشت ...

گویی نمیدیدند که باکه میگفتم راز لحظه دیدار را ....

در نگاهشان میخواندم نیشخند عاقل اندر سفیهشان را یا در نگاه انکه گفت پرواز مال پرنده است فراموش نکن  که تو سر در اسمان نداری...

*******