چراغ قرمز شد

می ایستم 

زیر سقفی کوتاه

در میان زندانی آهنی

سوختم

چشمانش چقدر حرف داشت

برای مادرم ، به جان مادرت

جای خالیش گرفت

کنارم می نشیند ، می رویم

مادرم لبخند می زند!!!!

.

.

.

آسمان چقدر زیباست

باد می وزد

دیگر پشت هیچ چراغ قرمزی

نخواهیم ایستاد

نه من ، نه او !!!